قلم شهدا
قسمتی از آخرین نامه ی شهید مهدی انگیزه
یک شب در خواب دیدم که با شتاب به طرف جبهه می روم و در جاده ی شبیه جاده ی سوسنگرد حرکت می کنم. یک د فعه به جایی رسیدم که بخشی از جاده را کنده بودند و آب در آن جریان داشت. چیزی شبیه یک خندق. از تپه ای با لا رفتم و متوجه شدم که در د روازه ی کربلا هستم. از د ور خیابان های کربلا و گنبد طلایی و بارگاه امام حسین را می دیدم. شروع کردم به دست و پا زدن تا شاید بتوانم از آن تنگنا عبور کنم. ولی نمی توانستم. آخر قلبم شکست و شروع به گریه و زاری کردم. با صدای بلند می گفتم:
ای امام حسین! درست است که من گناهکارم ولی تو توفیق دادی که تا د روازه ی کربلا پیش بیایم. اما توفیق دخول بارگاهت را نمی دهی.
در همین حال احساس کردم که د و د ست آسمانی، شانه هایم را گرفت و مرا به طرف کربلا برد. داشتم از خوشحالی پر د ر می آوردم. یک دفعه از خواب بیدار شدم.
دل نوشته های سید جمال احمد پناهی
چه زیباست حدیث عاشقی! چه زیباست این منظره، منظرهای که شوق به چشمان میآورد. منظرهای که هر بیننده عاقل و مسلمان را منقلب میکند.
وارد یکی از سنگرها شدم. نام این دسته قاسم بن الحسن علیهالسلام است. راستی چه عشقی بچهها دارند. شاید امشب عملیات باشد. هر کس مشغول نوشتن وصیتنامهای است. گویا میدانند چند روز دیگر از عمر بعضیهایشان بیشتر باقی نمانده است. اینها همه چیز را میدانند. دشمن از هیچ سلاحی برای نابودی آنها نخواهد گذشت. خمپاره، توپ، مسلسل و شیمیایی، همه چون کوه راسخند.
قضیه روز تاسوعا و عاشورا را راویان گفتند و مداحان خواندند؛ ولی من فکر میکنم شب عاشورا را دیدهام. آری دیدهام. اینجا خود کربلاست. امروز شاید تاسوعا، شاید فردا هم عاشورا باشد.
امام فرمود:« مثل امام حسین علیهالسلام وارد جنگ میشویم و مانند امام حسین علیهالسلام کشته خواهیم شد. » میدانی چه سبب شد که من دست به کاغذ و قلم ببرم؟ این شور و عشق، این جوانمردی و ایثار، دعای کمیل در این دسته برگزار شد. نمیدانم چگونه توصیف کنم. شاید نتوانم. فقط میگویم غلغلهای وصف ناشدنی بود. فانوسها را خاموش کردند. چشم چشم را نمیدید. معنویت عجیبی حاکم شده بود. همه و همه ناله میزدند. شکایت میکردند. فریاد میکشیدند. اگر دعای آخر نمیشد، شاید این مجلس هم پایان نداشت.
یکی از بچههای همین دسته تعریف میکرد:« دیشب ساعت یک و نیم از خواب پریدم. بیشتر برادران در عالم خواب، حالی داشتند که این حال را زبانشان نشان میداد. یکی میگفت:’حسین جان!‘ دیگری میگفت:’پذیرا باش!‘ اون یکی میگفت:’جانم به قربانت حسین!‘» آرزو کردم کاش خودم این را میدیدم و شاید در من تأثیر بگذارد. میخواهم بگویم که من را شفاعت کنند. نمیدانم چه چیزی موجب شد که نمیتوانم فریاد بکشم.
خدایا! نمیدانم چگونه شکر کنم؟ خدایا! راه خوبی را نشانمان دادی، فقط تقاضای ما این است که مقاوممان نگهداری و مقاومتر از همیشه.
میخواهم امشب یاریام کنی بهتر از همیشه و فقط برای رضای تو گام بردارم.
بخشهایی از دست نوشته شهید محسن احمدزاده
خداوندا! مرا شهید بمیران، شاید خون ناچیز من کمکی کرده باشد به تداوم انقلاب اسلامی.
ای خدا، ای رحمان، ای معبود و محبوب من! تو را شکر میکنم تا نیکبخت شوم و با شهیدانی که در رضا و خشنودی درِ نیستی را کوفتند تا هست شوند همخانه شوم.
خدایا! حمد و ثنایم را بپذیر و مرا هدایت فرما، گناهانم را ببخشای و مرا پاک گردان؛ زیرا، تو دوست داری پاکان را.
سروران گرامی! من در تاریخ۱/۳/۶۱ به ندای هل من ناصر ینصرنی امام امت، خمینی کبیر لبیک گفته و داوطلبانه از طرف بسیج اعزام شدم، چون خیلی دوست داشتم از نزدیک جبههی جنگ یا به تعبیر دیگر خانهی امام زمان یا دانشگاه انسانسازی اسمنویسی کنم.
به راستی که چه فرق است میان دو جبهه و چه فرق است میان افراد دو جبهه؟ یک طرف پیروان نورند و یک طرف پیروان ظلمت. یک طرف ولایت الله را پذیرفتند و خدا هم آنان را یخرجهم من الظلمات الی النور گردانید و طرف دیگر ولایت طاغوت را.
پشت این خاکریزها خداترسان و شبزندهدارانند که لباس تقوی بر تن کردهاند. مولایشان علی علیهالسلام فرمود:« جهاد لباس تقواست. »
نوشته ای از شهید مهدی نظری
خداوندا از تو خواهانم که مرگم را به شهادت در راهت، تحت درایت رسولت و در کنار اولیائت قرار دهی، از تو خواهانم که دشمنان خود و پیامبران را به دستم نابود گردانی.
با درود به بیدارکننده روح منطق و مبارزه امام خمینی.
خدایا! این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست، این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست؛ یاد حسین و علیاکبر میافتم که چیزی از پیکرشان نمانده بود؛ خدایا ما چنین رهبرانی داشتیم؛ چطور میشود که راه ایشان را فراموش کنم و عاشق نباشم.
خدایا! من عاشق کربلای حسینم و میخواهم در راه کربلا به شهادت برسم؛ کمک کن خدایا تو را طلب کردم، تو را یافتم و شناختم.
خدایا! دوستت دارم و به تو عشق میورزم، پس به عهدت وفا کن و مرا به سوی خود بخوان.
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟…
خدایا به قول شهید خوب خودت «مختاری اصل» این چندمین بار است که به جبهه میروم گویا خالص نبودم. خدایا این بار بسیار سعی کردم تا خالص شوم، پس کمک کن، عشق تو تمام وجودم را گرفته و مانند تشنگانی میمانم که به دنبال آب میروم تا آب را پیدا نکنند، بازنمیگردند.
امام زمان! در نماز و خلوتگاهها صدایت زدم، شفاعت کنی نزد خدا ای آبرومند نزد خدا… یا اباالحسن خیلی مشتاقم که روی ماهت را ببینم؛ به خدا قسم بعضی شبها از خواب میپرم در سیاهی شب به دنبال تو میگردم؛ اگر یک لحظه بیایی نگاهت کنم، حاضرم که جوانیام را فدایت کنم.
خدایا! بارالها دعا کردهام که مرا از عاشقانت قرار دهی، میدانم که دعایم را مستجاب میکنی، میبینم علایم آن را، پس بگشای راه عشق بازیات را برایم.
خدایا! بهشتیها، مطهریها و دستغیبها و مدنیها را از دست دادیم و دیگر بال و پرهای اسلام را از دست دادیم، پس خدایا تو را به راه پاک عاشقانت قسم میدهم که مرا به سوی خودت بخوان.
خدایا! میخواهم در کنار شهدای اسلام، کربلای حسینی و شهدای کربلای انقلاب اسلامی باشم.
گوشه هایی از دفتر یاد داشت شهدید علی نجفی
در چند روز گذشته، هر لحظه برایم درس تازه ای بود. سعی کردم که نهایت استفاده و بهرگیری را از جبهه داشته باشم. به هر جا و هر سنگر و هر کس و هر خمپاره که می نگرم، احساس می کنم که در همه ی آن ها عبرت هایی نهفته است و من نباید آن ها بی بهره باشم. خدای را سپاس می گویم که به من توفیق داد تا در محیط انسان سارز ئو محل تکامل قدم بردارم و به سوی او راه یابم و لحظات زیبای بیم و امید و مرگ و زندگی را با چشم خود، مشاهده کنم و راه چگونه زندگی کردن و چگونه مردن را بیاموزم.
نوشته شهید وحید آریایی
نیمه شب بود و صدای تیر اندازی از ا طراف مقر به گوش می رسید. با هماهنگی فرمانده، بچه ها را داخل سنگر مستقر کردیم. کمی بعد من و سه نفر دیگر از برادران مامور شدیم که به اطراف مقر برویم و پس از شناسایی بر گردیم. تا یکی و سکوت بر همه جا حاکم بود و تنها صدای نفس هایمان را می شنیدیم. سکوت چنان بر همه جا مستولی شده بود که گویی در این دنیا هیچ کس وجود ندارد. به آرامی جلو رفتیم و هوشیارانه اطراف را زیر نظر داشتیم. ناگهان تعدادی از نیروهای دشمن را دیدیم و بی درنگ آن ها را به رگبار بستیم. چند نفر از آنها زخمی شد ند و بقیه که فکر می کردند، تعداد ما خیلی زیاد است، پا به فرار گذاشتند. با این که تعدادمان خیلی کم بود، به یاری خدا آن ها را فراری دادیم.
قلم شهید رمضان داوودی
بیایید برویم، برویم و پروانه شویم و پرواز کنیم.
یک لحظه از این هیاهو، از این همه غوغا بر کنار شده، عشقی بر سر و شوری در دل، پرواز کنیم.
بیایید برویم. آخر ما هم روزی پروانه بوده ایم.
انیس شب های تارمان؛ فرشتگان بود ند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند.
آری و.همان روز که دامان ما از آلایش مادیان پاک بود؛ همان روز که بر بام آسمان آشیانه داشتیم.
اکنون، من سودا زده، بال و پر آراسته و می خواهم که از این جا تا بهشت برین، تا خانه ی نازنین پیامبر، امام حسین (ع) و امام زمان (عج) پرواز کنم.
شما هم بال و پر بیارایید و با من همراه شوید…
بیایید در راه پروردگار هجرت کنیم. بیایید یک مومن حقیقی باشیم خدا را بشناسیم. بیایید خدا را ببینیم.
والسلام علی من التبع الهدی









