|
خاطره ای از شهید غلامرضا رضایی عصر آنروز مثل همیشه آقای رضایی با روی خندان وارد کلاس شد و شروع به تدریس نمود. بعد از یک ساعت تدریس نوبت به زنگ استراحت رسید. معمول روش آقای رضایی چنین بود. بعد از مدتی تدریس برای رفع خستگی 10 دقیقه از وقت کلاس را در اختیار دانشجویان قرار می داد تا اگر خاطره یا چیز جالبی دارند برای دیگران تعریف کنند و اگر کسی چیزی نمی گفت خودش با لطیفه ای همه را می خنداند. آن روز وقت استراحت که شد آقای رضایی با تبسم همیشگی گفت: چیز جالبی برای ما آورده است. همه منتظر بودند تا ببینند آقای رضایی چه چیز برای آن ها آورده است. بعد
از مدتی دو پاکت از کیف خود بیرون آورد و یکی را به برادران و یکی را به خواهران
داد و توضیح داد از آشنایان یکی از دانشجویان که او را معرفی کرد مبتلا به نوعی
بیماری است و باید مورد عمل جراحی قرار گیرد و چون وضع مالی خوبی ندارد و نزدیک
عید است ازما خواست که به او کمک کنیم. با توجه به علاقه و اعتمادی که دانشجویان
به آقای رضایی داشتند هر چه در توان داشتند کمک کردند. حدود هفتاد هزار تومان از
کلاس ما و کلاس دیگری که استاد رضایی تدریس می کرد در آن روز جمع آوری شد. هیچ گاه
خاطره آن روز یادم نمی رود که بیانگر این بود که چگونه یک انسان می تواند در همه
حال به یاد دیگران باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 7:21  توسط داود صیاد مالفجانی
|
|